بابایی دلم بدجوری واستون تنگته 

بابایی برگرد 

بابایی دلم از غصه داره می ترکه 

برگرد  

شونه های تکیدم شمارو میخواد 

بابای خوبم  

اینهمه اشک و زاری منو نمی بینید 

دل داشتید 

اینطور غمگین بشیم 

اینطور تنها بشیم 

اینجوری کز کنیم 

نه خودتون بگید 

شما که بی معرفت نبودید 

دلم اسیر غم شده 

اسیر غم فراغتون 

هوای گریه دارم 

دلم بدجوری تنگه 

چشام نوری نداره 

ازهرچی فردا بیزاره 

وزن و قافیم جور نمیشه 

یادشعر کودکی ها 

بابای خوب و نازم 

من باتو سرفرازم 

تو نعمت خدایی 

دائم به فکر مایی 

... 

همه ی نعمت زندگی من 

ولی نعمت من 

ارباب من 

قدرت من 

شوکت من 

چرا رفتید 

رفتن برای تو نبود 

نبود

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آذر 1393ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط الهه ( تنهاتر از یک برگ )  | 

کجا سفر رفتی که بيخبر رفتی اشکم را چرا نديدی

از من دل چرا بريدی پای از من چرا کشيدی

که پيش چشمم ره دگر رفتی ؟

بيا به بالينم که جان مسکينم تاب غم دگر ندارد

جز بر تو نظر ندارد جان بی تو ثمر ندارد

 مگر چه کردم که بيخبر رفتی ؟

چه قصه ها که از وفا گفتی با من  تو بی محبتی کنون جانا يا من

تو چونان شرر به خود آ  خبر ز خدا نداری

رود آتش از سر آن سرا که تو پا گذاری

سوز دلم را تو ندانی آتش جانم ننشانی

با غمت در آميزم از بلا نپرهيزم

پيش از آن برم بنشين کز ميانه برخيزم

رو به تو کردم به خدا خو به تو کردم که هم آواز تو باشم

دل به تو بستم به اميدت بنشستم که غزلساز تو باشم

چه شود اگر نفس سحر خبری ز تو آرد

به کس دگر نکنم نظر که دلم نگذارد

رفتی و صبر و قرار مرا بردی

طاقت اين دل زار مرا بردی 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آذر 1393ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط الهه ( تنهاتر از یک برگ )  | 

 

باورم نمیشه

بعد چند سال

گمشده ام رو پیدا کردم

باورش واسه خودم هم سخته

باز من هستم

باز اینجا هست

باز میشه جون گرفت

میشه نفسی تازه کرد

جولان داد

واسه بودن تلاش کرد

واسه یافتن جنگید

واسه خواستن جون داد

وای باورم نمیشه

من هستم

اینجا هست

خانه امیدم

مکان امن دیروزها

کلبه خاطره ها

ویلای دل نوشته ها

گریه ها

خنده ها

یادها

آره یادش به خیر باد

...........

ولی بازم

خدایا شکرت

حافظه ام یاریم کرد

میشه گفت

معجزه بود

تو یاریم کردی

من مست عشق شدم

تو دستمو گرفتی

خدایا شکرت

بارالها

منو دریاب

منو به حال خودم نگذار

رهام نکن

گم میشم

تنها می مونم دق می کنم

منو به حال خودم نگذار

آمین

یارب العالمین

شکرت

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1392ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط الهه ( تنهاتر از یک برگ )  | 

 

ساعت از 3 گذشته است و چیزی به اذان صبح نمانده

و من هنوز بیدارم.

دلتنگی خواب را از چشمانم ربوده است.

تیک تیک ساعت

با افکاری که در سرم جان می گیرند

وخاطراتی که در جلو چشمانم رژه می روند

با هم آمیخته اند .

آنچه از این آمیزش نصیبم شده

بیداریست

و

بی قراری.

.

.

.

دیروزهایی که بی سروصدا گذشتندو من امروز

لحظه به لحظه

تو را در آن ها جستجو می کنم

و با هر ردپایی از تو جانی تازه می گیرم.

فرداهایی که با پررویی تمام خواهند آمد

و مرا از آمدن آنها باکی نیست

فردایی که نیازی به پیشگو ندارد

آنچه خوبی هست متعلق به توست

که لیاقت آنها ، سرمایه توست.

بدان

دعای خیر من بدرقه راه تو خواهد بود و

آرزوی من

خوشبختی تو در کنار نیمه پیدا شده ات .

 

و امروز

که سردرگمم

ولی سربلند ،

با چراهایی مبهم

با تاسف های بی دلیل

با حسرت های بسیار

همراه است واستوار.

خوشم با یادت

دلتنگم برای نگاهت

و مستم با شور عشقت

اما

در عجبم !

فاصله ها ، فرسنگها .

مرا از تو دور می کنند

و باز دلتنگم

مرا از خود دور می کنی

و باز دلتنگم.

.

.

.

 "  دل و دین و عقل و هوشم

همه را به باد دادم  "

 .

.

.

از صمیم قلب از او خواستم

هم اویی که من را با تو آشنا کرد

هم اویی که به من قصه صفا آموخت و راه و رسم وفا

هم اویی که در مکتب عشق ، دلتنگی را به من دیکته کرد

آری

از خدایم خواستم

که یکبار دیگر

یکبار دیگر

مرا با دیدنت نور امید بخشد.

و

شک ندارم که چنین خواهد شد

پس

 آرام بگیر دل بی طاقت من

آرام بگیر دل بی قرار من.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 3:25 قبل از ظهر  توسط الهه ( تنهاتر از یک برگ )  | 

 

اینهمه اشک

اینهمه دلتنگی

 اینهمه آه

چطور روونه بکنم با یه پیام کوتاه

اونهمه سردی

اونهمه بیرحمی

اونهمه قلب سنگی

چطور تحمل بکنم با یه وجود تهی

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط الهه ( تنهاتر از یک برگ )  | 

 

 

هرشب

با خیال تو

سنگفرش دلم

شکوفه باران می شود

و

شب تنهایی من

به یاد تو

نورباران می شود

اگر اینجا بودی

خودم شکوفه می شدم

بر خیال تو می باریدم

و ماه می شدم

بر شب تو می تابیدم

افسوس که اینجا نیستی

...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط الهه ( تنهاتر از یک برگ )  | 

 

یک ماه گذشت

یک ماه که واسه من بیش از یکسال گذشت.

.

.

 حالا دیگه

همه ثانیه هام تب دارن

همه دقیقه هام کش دارن

 

وقتی روزها بی محتوا می گذره

پس بگذره هر آنچه باید بگذره ...

 

 تو ویترین مغازه ها هم جاذبه ای نیست

وقتی بهانه ای واسه نفس نیست

دیگه هوای شمال رو هم نمی خوام ...

 

وقتی تورو داشتم

غم نداشتم

از داروندارکم نداشتم

 

وقتی تو بودی

زمانه با من بود

شوروشوق کودکانه با من بود

خنده های زیرکانه با من بود

دستهای پرترانه با من بود

اون نگاه پرشراره بامن بود

.

.

.

تو رفتی

شوق رفت

امید رفت

ذوق رفت

.

.

.

" حالا دیگه

حس می کنم

که دیگه دوستم نداری

اما

تو چشمات می خونم

هنوزم یه بی قراری "

.

.

.

حالا من موندم

و یک سری دردهای مبهم

که این کلمات فراری هم تسلی بخش من نیست

 

" یاد تو هر جا که هستم ، یادمه

داره عمر منو آتیش می زنه "

 

حالا من موندم

با یه کوله بار خاطره

با یه دنیا ای کاش

با یه عمر افسوس

 

" خدا کنه که برگردی پیشم

وگرنه بدون تو، من دیوونه میشم "

   

حالا من موندم

فراری از همه کس

بیزار از همه چیز

چشم انتظار واسه یه عمر

 

" کاش امتداد لحظه ها

 تکرار دوباره با تو بودن بود "

.

.

.

" اگه قلبمو بهت نسپرده بودم

همون روزای اول مرده بودم "

 

  

" من فقط عاشق اینم

عمری از خدا بگیرم

اونقدر زنده بمونم

تا به جای تو بمیرم "

.

.

.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط الهه ( تنهاتر از یک برگ )  | 

 

غم غروب نگاهت نشست بر روحم

بمان ستاره که بی تو بهار، می میرد

میان دشت بنفشه ، کنار برکه عشق

برای شهر دلم انتظار می میرد

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط الهه ( تنهاتر از یک برگ )  | 

 

 

من مرگ نور را باور نمی کنم

و مرگ عشقهای قدیمی را

مرگ گل همیشه بهاری که می شکفت

در قلب های ملتهب ما

 

مانند ذره

ذره مشتاق

پرواز را به جانب خورشید

آغاز کرده بودم

با این پر شکسته

تا آشیان نور

پرواز کرده بودم

 

من با چه شوروعشق

تصویر جاودانه آن عشق پاک را

در خویش داشتم

.

.

. 

اینک منم نشسته به ویرانسرای غم

اینک منم گسسته زخورشید و نور و عشق

در قلب من نشسته زمستان دیرپا

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 2:4 قبل از ظهر  توسط الهه ( تنهاتر از یک برگ )  | 

 

اینجا ، ستاره ها همه خاموشند

اینجا ، فرشته ها ، همه گریانند

اینجا ، شکوفه های گل مریم

 بی قدرتر زخار بیابانند

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط الهه ( تنهاتر از یک برگ )  |